پیچدگی تو یا سادگی من ؟
می خندم ، از صدای خنده ام قلب حریص تو می لرزد
و از نگاه پر ز کنیه ات خون می چکد
چه حقیر و پست این قلب سنگ تو
می رقصم
شاد شاد
آزاد آزاد
میان دشتی سر سبز از گل هایی که خود کاشته ام
و تو فریاد کشان اشک می ریزی میان باغی خشک که حاصل بیهودگی توست
شب ها با نوازش ماه می خوابم و صبح با بوسه ی خورشید بیدار می شوم
و تو با حس تنفر و حسادت به آرامش من می نگری
و مرا ساده اندیش می خوانی
اما این حاصل خامی توست که خود را آسمانی و دیگران را زمینی می پنداری
در واقع این نگاه همه ی بازیگران نقش تقدس است
سادگی نوشیدن آب را بر خود سخت می کنند تا تظاهر به رنج کشیدن کنند
میان گل ها می خوابند و دم از خشکی می زنند
اما آنچه خشک و بی روح ست
نگاه بازیگر آنهاست ، نه سادگی من
و تعجب بر انگیز تر آنکه هنوز بر افکار خود پا بر جای
همچو تکه سنگی که بر اقیانوس
در اعماق تاریکی و فراموشی فرو می روند و در خیال خام خویش خود را شناور بر سطح آب می بینند
__________________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلا مانع است
ذهن محبوس
متنفرم از این ذهن محبوس تو
از این افکار بی پایه ات که هنوز در سال های دور رشد می کنند
همان افکاری که در حصار کتابی دست نوشته می چرخد
متنفرم از رشد بی حد افکار پیرت در دنیای جدید
از این حصار مشکی که تو را می پوشد
و از این اجباری که خرافات امثال تو را رنگ تقدس می بخشد
من از همه این حصار ها متنفرم !
آزاد ، آزاد
و تو میان باتلاقی از گذشته ی تار بشر در گیر
آری این حس ساده ی من به افکار تاریک و پوسیده توست
__________________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلا مانع است
زندگی،زندان اجباری
چه ساده و بی اراده زاده شدیم ، در جسمی حقیر
مهر تجدید حیات بر تن و پیشانیمان
ما را نیز راهی جز اطاعت و تکرارش نیست
گر زندگی نا خواسته را یکباره به ته بریم ،گنه کاریم و ناشکر
گر به روز مر گیمان تن دهیم ، به موجب شباهت فرداهایمان به امروز ، مجرمیم
چه زیباست نه !
زندگی،این انخاب اجباری
الفبایش را حرف به حرف خوانده ام
هر چه باشد قدمی بیشتر از تو در باطلاق زمانش فرو رفته ام
نه ، دوست من
من دانای کل نیستم و نبودم
اما از انانی که همچنان در توهم و رویا به فردایی که همانند امروزشان ساکن و بی تحرک است برترم
چرا که آنان ، امروز فردا را به همان جایی بردند
که با خنده و تمسخر به من دیروز بردند و هیچ برای تحققش نکردند
آری من به همین حقیقت ساده می خندم ، به همین تکرار مکرراتت
تو نیز مانند آنان هنوز پایت در جای قدم دیروز تو ست
عاری از رشد و به فرداها رفتن
چون این تکرار بی انتها، زندگی ، بی تنش در زندانت گرفتار و دم از آزادگی میزنی
__________________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلا مانع است
فردای بی رحم
مامان بزرگم فوت شد...!
روز اول خلقت
پروردگارم خلق کرد مرا
محکم
استوار
همچوکوه
همه احساسم جز اندکی از آن را کشت
پرسیدم چرا؟
فرمود:ای انسان تو را اینگونه آفریدم ونامت را مرد نهادم
از جنس من تن دیگری آفرید
گویی همه زییایی های عالم را یکجا خلق کرد
تنی به لطافت ابریشم،به زیبایی گل،به پاکی آب و روحی به مهربانی خودش
و هر آنچه از احساس و زیبایی ام گرفت بدان ارزانی داشت
پرسیدم پروردگارا چرا:
فرمود:او را تکمیل کننده تو آفریدم و هر آنچه زینت بخش تو بود بدان ارزانی داشتم و نامش را زن نهادم
من نشنیده گرفتم.....
مختار و بی اختیار از دل خویش با غروری که پر از بی نیازی اوست زندگی کردم
غروری که مرا می گفت نیازی به جنس دوم نیست
هر چه از عمرم می گذشت
فرسوده تر،خسته تر،بی کس تر و بی غرور تر شدم
خدایا چه کنم!
پروردگارم فرمود:
همه احساست را گرفتم تا بتوانی حامی شوی،حافظ شوی
و تو را نیازمندساختم به همان احساسی که اکنون در جسم کامل کننده توست زن
حس مادرانه بدان بخشیدم تا حیات ادامه یابد،زیبا خلقش کردم تا با زیبایی بی حدش خلقتم تکمیل شود
به خود گفتم
ما چه دیدیم خدایا جز تن هیچ !
به خدا هیچ !
چه ساده گرفتند این زن،خلقت بی مانند تو را،این مردم ساده بین
تنش را دیدند و بس
تجارت ها بر سرش کردند و ومدتها به بردگی اش گرفتند
این چنین ظلمی حیوان بر حیوان نکرد
و باز این اشرف مخلوقات اختیاری دارد بی حد!!!
فکری در ذهن دارم که بنیادش روح توست
تشکیل خانواده ، همان که بنیادش جز ارج به تو نیست
چرا که آنقدر بر این اصل استوار است که ظاهر فرسوده ات بعد از سال ها هم بی معناست
و روح تو مورد تقدیر
درود بر آنان که این راه را بر گزیدند
و شاید روزی من .....
__________________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلا مانع است
حقیقت چیز دیگر است
فریاد می کشم
فریادی پر از آه و ناله
پر از حس بی رمغ تنهایی
داد می زنم
رنگین
به رنگ خون
چه آسان ساده زاده شدم
و چه سخت زیستم
دیگران را با لاتر و همه خوبی ام را اندک شمردم
مرا تخسیر نیست
آنکه داد مرا نان و آب
باید می دادم چشمی از رنگ خوش رنگ سادگی به همان پاکی و بی آلایشی آب
شوری نمک بر زبان و دستم هنوز از نمکدان شکسته خونی
این همه حرف و سخن در کمین گوشم
اما قلبم از دیدنشان عاری
چه غربیم با تو
با همه حرفهایت . پندها . اندرزهایت
پوز خندی میزنی
مرا می نگری
با غروری که که پر از پوچی دیروز من است
فریاد می زنم
در پیچ و تاب پیچش این تارو پادکه دورم تابانده ام
من در بی حواسی، حس تو زیسته ام
مفختر می شوم
خدایا زجر کشیده ام
اما حقیقت چیز دیگر است
__________________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلا مانع است
ذهن بیدار
آنقدر پیر شده ام که دلم جز تن خستهء دوست هیچ نمی خواهد و بس
سستم و بی رمغ خام خام
در سیمای خود نقش و نگار فهمیدگان دارم و از درون خود را خام تر از آنچه نشان میدهم حس میکنم
لبخند را دشمن و غم اندوه را یار و همدم می دانم
آنقدر خنده ام مورد تمسخرت قرار گرفته که هر گاه تو را می بینم
از خجالت چهر غم آلود به خود می گیرم
بر اندام خویش میخ می کوبم تا شاید از آه و ناله ام دل پر ز کینه ات شاد شود
بار ها در ذهن کوچک خویش سوال های بزرگ آورده ام که گاهی حجمشان از فرخس ها کوه بیشتر اس
و زندگی را در میان حصاری که ساخته ام بی طپش رشد میدهم
در بیرونم هزارو یک چرا و در درونم جز بی جوابی برایشان هیچ نیست !
من تن ،خستگی را دوست دارم و بیشتر از تو در تنهایی هاایم قدم زده ام
هر روز کنج تاریک اتاقم را بر میگزینم به امید آنکه روزی چراغ امید روشن گردد
و هنوز هم بر راه خود استوارم
گر چه هر چه تقویم امروز را ورق می زنم جز بطلان دقایق هیچ نمی بینم
من در بی امیدی به روشنی در تاریکی امید بسته ام !
__________________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلا مانع است
از اینان بیزارم
بیزارم ازهمه چاپلوسانی که بوسه بر دستانی میزنند که آن را لایق جز نیستی نیست
از همه آنانی که اعتقادو و انسانیت خود را به اسکناسی می فروشند
از همه آنانی که لحظه لظحه ی عمر را می شمارند تا شاید ثانیه ای بیشتر از بالا به دیگران بنگرند
از همه آنانی که می بینند دستان چروکیده ی مادرانشان
اما آسان از آن می گذرند
از همه آنانی که با ظاهر پاک نقش باطن پاک بازی میکنند و انسانیت را به سخره می گیرند
از همه آنای که می بینند و می شنوند اما همه را دروغ می شمارند
از همه آنانی که تا گره ایی در کار می بینند دست دعا بر می دارند و تا گره از کارشان باز شد
دم از شانس می زنند
____________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر نام منبع و نام نویسنده بلا مانع است
نعره بکش آسمان
ببار ای ابر تا شاید دل خشکیده و بی روح مردم این سرزمین خاکستری به درد آید نعره بکش آسمان فریاد بزن با تمام قدرتت تا شایدآنان که خوابند بیدار شوند و دست از ریا کاری بردارند شایدم نه این فقط یک رویاست ______________________________________________________ نویسنده : آرتام هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است
نمی دانم
بدرخش
از پشت پنجره ، هرگز نتوان دید ، چشمان خیس مادری را که انتظار بازگشت فرزندش را می کشد
از پشت پرده هرگز نتوان گرفت دست کودکی را که با صدای گرفته از بغض بی پولی تور ا می خواند
گلویم پر از بغضی ایست که گونه هایم را خیس می کند
در مانده و سر در گمم
به هر سو که می نگرم کودکی ، زنی ، مردی را میبینم که نه می بیند نه می شنود نه کلام می گوید
انگار همه بی رنگن
بی اشتیاق
بی ذوق
انگار همه جز نان و نمک نمی خواهند
خدایا کجاست این اشرف مخلوقات
کجاست آن که تو اختیار بدان دادی و او همچون بی اختیاران رفتار کرد
باور کن بودنت را
خدایت را
عمر و همه زندگیت را
تو انقدر بزرگی که خدا از روحش به تو ارزانی داشته
پس همچون آنان که می جنگن ، برای اختیارت بحنگ
همچو من
همچو یک انسان برای انسان بودنت
هچون خود فردایت که دیگران به امروز بی رنگت می خندی
زندگی فقط خاکستری نیست باید انقدر در خشید تا به نوری از جنس خدا رسید
______________________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است
روح پر شکوه مادر
با چشمانی که خیس تر از چشمان مادرم نبود به آسمان نگاه می کردم
با همان زاویه همیشگی
اما در عجبم که مادرم چه می دید که لحظه ایی چشم بر نمی داشت
اشک چشمانش همچون اعتقادش پاک و شفاف و بود
دستش را آرام با همان حس کودکیم بر سرم کشید
بوسه ایی بر چشمانش زدم
بر همان چشمانی که دیگر سوایی ندراد
بر همان چشمانی که پلک پلکسش جز برای من نبوده
خدایا .......
دیگر دستش لطیف نیست
دیگر همچو قبل چهرهاش شاداب نیست
اما من همچو قبلم
همچو قبل دو ستش دارم بیشتر از همه عادتهایم
پر غرور اسمش را فریاد می زنم همچون موج خورشانی که بر صخره ها می کوبد
دوستت دارم مادر ......
امروز و هروز روز توست
_______________________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلا مانع است
بیزارم
بیزارم از مردمانی که همه خوبی تو را نمی بینند اما یک لحظه بدی تو سال ها در خاطرشان می ماند
بیزارم ا زمردمانیکه هر روز پشت در خانه تو قدم می زنند تا شاید حرفی برای وقت گذرانی بیابند
بیزارم از مردمانی که اگر کلمه ایی بر ضد اعتقاداتشان گفتی تو را جز مرگ مستحقی نیابند
بیزارم از مردمانی که انقدر بین من و تو مرز کشیده اند که تو مرا از فضا آمده می پنداری
بیزارم از مردمانی که گوش جان به مو سیقی میدهند و آن زمان که فرزند خویش میل بدان می یابد آنرا مطربی می نامند
بیزارم از همه عاشقانی که عشقشان فقط و فقط ظاهر و جز آن نمی بینن
بیزارم از مردمانی که جز به به تمسخر گرفتن دیگران توشه ایی بر دوش ندارند
___________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلا مانع است
زندگی
زندگی با همان گریه ی منو توآغاز می شود با همان صدای شیون زنی که درد زایمان می کشد و عاشقانه\
امید دیدنه تو را دارد
آری شروعش هم با درد است
اما چه زیباست حس لطیف مادر شدن که کشیدن چنین دردی نیز همچون خوردن عسل شیرین اینست
در عجبم این حس چیست ؟
چه وسعتی دارد که 9 ماه نوزادی را در وجود خویش پرورش میدهد و با همه مشقتش هر روز مادر عاشق تر از دیروز می شود
بسیار دیدم مادرانی که به هنگام تولد نوزداشان دار فانی را ودا گفته و از میان ما رفته اند
اما این چرخه نه نتها کم رنگ تر نشد به است لکه وسعت بیشتری یافته
مادر تو این همه زیبا و مهربانی
تو این همه برزگواری
اما چه ساده من بر سر اندک پولی تورا می آزارم
چه ساده می گیرم تو را
چه ساده می گویم مگر برای من چه کرده ایی
و چه ساده تر تو را به سرای سالمندان می برم
چه قدرانی بزرگی کردم از زحمتات مادر
اکنون که نیستی با اشکی که سودی ندارد فریاد زنان می گویم مادرررررررررررررررررررررر
اما چه سود
ندیمه مادرم میگفت: مادرت در واپسین لحظه عمرش گفت خدایا پسرم را بخشیدم تو نیز ببخشش
خدایا دعای خیرم را بدرقه راحش قرار ده
نگذار به راه کج رود و سر منزل گاهش را بهشتت قرار ده
__________________________________________________
نویسنده: آرتام
هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است
باید و باید
باید رفت پشت آن کوه و دید که چرا پشت کوه زندگی زیبا تر است
باید ا درید تار و پوده پوسیده فرهنگ را
باید نو دید
نو نگریست
تو میتوانی همچو من .
مگر من که هستم به خدا هیچ !
با همه قدرت به فکرت بیاموز که باید درید تار و پود فرهنگ پوسیده را
باید رشد کرد به سوی تجلی
تا به کی خام این بیگانگی
تا به کی بر سر گذر آوارگی
این زمانه همچو دیروز نیست دوست
هر ثانیه اش یک ساعت است
دستم را بگیر
بگیر
بگیر
تو میتوانی
تو راه رفتن را آموخته ایی
فقط مسیر را گم کرده ایی
من نه توام نه تو منی
تو نه زنی من نه مردم ما یک جنسیم از یک فکر با یک حق ام جنس سومیم
_______________________________________________________________
نویسنده : آرتام
هر گونه کپی برداری از این مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است
تبلیغات



